در خیالات خودم,
در زیر بارانی که نیست…
می رسم با تو به خانه،
از خیابانی که نیست…
می نشینی روبرویم،
خستگی در میکنی…
چای می ریزم برایت،
توی فنجانی که نیست…
باز میخندی و میپرسی:
- ۱ نظر
- ۰۶ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۵
در خیالات خودم,
در زیر بارانی که نیست…
می رسم با تو به خانه،
از خیابانی که نیست…
می نشینی روبرویم،
خستگی در میکنی…
چای می ریزم برایت،
توی فنجانی که نیست…
باز میخندی و میپرسی:
رویا: تو نمی خوای من به کارم برسم
از سفیده ی سحر که پا می شم تا بوق شب
، می شورم و می سابم و می پزم.
تو می تونی پشت هم ده دفه بگی می شورم و می سابم و می پزم؟
من روزی ده مرتبه می شورم و می سابم و می پزم، می شورم و می سابم و می پزم.
من نه ماهی فروشم، نه قصاب. من عین تو شبامو لازم دارم.
دلم به این خوشِ که این فکر منه، این خط منه. بدون اینا من کی هستم؟
تو اگه کُلفت می خواستی چرا اومدی سراغ من؟
یه آگهی می دادی توو روزنامه. تایلندی و کامبوجی و فیلیپینی شم هست.
کاغذ بی خط
کارگردان: ناصر تقوایی