دانشگاه

دانشگاه

تو فکر بودم ، گوشی مو برداشتم| منو :: برنامه ها :: بعد یه یاداشت ایجاد کردم :

 

سوار ماشین به طرف دانشگاه حرکت میکنم جاده اینقد چاله و تیکه های تازه آسفالت شده داشت که یه لباس کهنه رو که با هزارتا تکه پارچه دوخته شده باشه رو تداعی میکرد! فک کنم تو ادبیات متوسطه به همچین لباسی "مندرس" میگفتن نمیدونم! شاید...

پسری هم سن شاید کم سن تر از من  کنارم نشسته بود!

زانو راستم هر 5 دقیقه میخورد به پاش! شونه هام احساس خوبی داشتن!

حس میکردم خسته بودنش را ، وقتی سرش را میذاشت رو شونم نگاش کردم خابش برده! رنگ پوستش از پوستم زیاد تفاوت نداشت فقط بیشتر زیر آفتاب بوده انگار تیره تر بود!تو هر چند صد متر مسیر سرشو برمیداشت! من بیخیال با انگشتام کلید های گوشی مو فشارمیدم! یا به دریا و کوه ها زل زدم!  دریا انگار می جوشید! از بس گرم بود، سطح دریا کاملا پوشیده بخار بود...

ولی بادی که می وزید خیلی خوب بود...! 

نظرات۳

  1. نازنین

    عشق مثل آبه، می تونی تو دستات قایمش کنی ولی

    یه روز دستاتو باز می کنی می بینی همش رفته

    بی اینکه بفهمی. اما دستت پر ازخاطره هاست.


  2. author

    پاسخ

    مرسی از حضورت ...

    تو ستاره برق چشاتو دیدم ، به تنهایی خودم خندیدم ، تنهایی که شاخ و دم نداره...
  1. http://hadis-h.blog.ir

    حدیث حسینی

    چیزی ساده تر از بزرگی نیست،اری ساده بودن همانا بزرگی است
  1. http://just-god2.blogfa.com

    nafas

    چه انتظار تلخ و چخ حس بدی دارد...
    مترسکی که برای تهنا نبودن منتظر کلاغ هاست...!!!!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی